تبليغاتX
مستر متال - پازلهاي احساس

مستر متال

متالیکا

پازلهاي احساس

آنچه تحت عنوان هنر موسيقي در جهان شناخته مي شود همواره ذهن افراد بسياري را به خود مشغول کرده و هميشه بعنوان مفهومي غريب و در عين حال بسيار گسترده و بي حد و مرز از آن ياد مي شود. مفهومي که حقيقتاً تأثير گذارترين گونه ي هنر چه از نظر شدت تأثيرگذاري و چه از نظر گستردگي در ميان تمامي انسان هاي دنيا شناخته مي شود.

انسانها به فراخور روحيات و احساسات خود که بخشي ذاتي و بخشي اکتسابي و وابسته به محيط و شرايط زندگي آنهاست، بطور ناخودآگاه به گونه اي از موسيقي گرايش پيدا مي کنند. در اين ميان اکثريت انسانها را افرادي تشکيل مي دهند که موسيقي بعنوان جزئي کمابيش فرعي و غير اساسي در زندگي آنها وجود دارد (هرچند که هيچگاه آن را بطور کامل از امور زندگي خود حذف نمي کنند). اما دسته ديگر انسانهايي هستند که موسيقي جزئي اساسي از زندگي روزمره و گاهاً بلند مدت آنها را تشکيل مي دهد و معمولاً خود را بخشي از يک جريان موسيقيايي چه بعنوان يک شنونده حرفه اي و چه بعنوان يک خالق موسيقي مي دانند.

همانطور که اشاره کردم هرکدام از انسانها متناسب با روحيه و احساسات خود به گونه اي از موسيقي گرايش پيدا مي کنند که اقشار حرفه اي يا نسبتاً حرفه اي اهل موسيقي که در بالا ذکر شد نيز از اين قاعده مستثني نيستند. يکي از اين اقشار، قشر موسيقي متال است که مي توان آن را همانند تمامي اقشار ديگر موسيقي به دو دسته شنوندگان اثر و خالقان اثر تقسيم کرد. اين موسيقي که چيزي حدود 30 سال از عمر آن مي گذرد، هواداران نسبتاً زيادي را در دنيا به خود جلب کرده. موسيقي متال که خود زائيده ي شاخه ي بزرگتري از موسيقي به نام موسيقي راک است، يکي از نتايج مستقيم بحرانهاي اجتماعي در دنيا مي باشد که بصورت يک عکس العمل در دنياي هنر موسيقي بروز کرد. نمونه هاي مشابه چنين عکس العملي را مي توان در هنر نقاشي نيز مشاهده کرد که پيدايش سبکهايي جديدتر نسبت به دوره هاي کلاسيک يا رمانتيک و بسيار عصبي تر و خشن تر از آنها نمونه هايي از چنين عکس العملهايي است. ظهور مکتب ادبي "دادائيسم" در دو دهه اول قرن 20 را نيز مي توان از جمله نتايج اين بحرانهاي اجتماعي و نهيليسم ناشي از آن دانست.

هرچند که خود را بخشي از قشر نسبتاً حرفه اي موسيقي متال مي دانيم، قشري که موسيقي متال جزئي اساسي از زندگي ما است، چه به عنوان يک هوادار و چه بعنوان يک خالق اثر، ولي احتمالاً بارها و بارها براي تمامي شما لحظاتي وجود داشته که به موسيقي اي غير از متال گوش دهيد و يا حتي ترجيح دهيد اصلاً به هيچ گونه اي از موسيقي گوش ندهيد! و در اين لحظه سؤالي که براي ديگران بعنوان ناظران بيروني يا حتي براي خودمان پيش مي آيد اينست که چرا بعنوان يک متال فن يا يک بند فعال در اين سبک، چنين لحظاتي در زندگي ما وجود دارد؟ چطور ممکن است يک هوادار موسيقي متال گاهاً به گونه اي از موسيقي که به ظاهر کاملاً بي ارتباط و بعضاً متضاد با موسيقي مورد علاقه ي اوست گوش کند و از آن لذت ببرد؟ در پاره اي موارد حتي برخي از اين هواداران وجود چنين حالاتي را در مورد خود کاملاً انکار کرده تا شايد بدينوسيله خود را حرفه اي تر يا راديکال تر نشان دهند. وجود چنين تفکري در ميان افراد از طرفي نشان دهنده ي برداشت غلط و آگاهي کم آنها از حقيقت موسيقي و از طرف ديگر برداشت غلط ديگران و ناظران بيروني در همين زمينه است که شايد افراد را مجبور به چنين تظاهري مي کند.

با نگاهي دقيق و منطقي در اين مسئله، متوجه نکته اي بسيار ظريف خواهيم شد. همانطور که اشاره کردم، نوع موسيقي اي که هر انساني بعنوان موسيقي غالب زندگي خود انتخاب مي کند، يا بهتر بگويم : به آن گرايش پيدا مي کند، وابسته به روحيات و احساسات غالب اين افراد است که در اکثر لحظات زندگي با او  همراه بوده و در واقع مي توان آن را "احساسات غالب" يا "روحيات اصلي" يک انسان ناميد. اين احساست غالب بدليل کميت زياد و شدت تأثيرگذاري بالا، افراد را در دسته هاي مختلف روحي و به تبع آن در دسته هاي مختلف موسيقيايي طبقه بندي مي کند و باعث مي شود تا افراد خود را جزئي از يک جريان خاص موسيقيايي بدانند. البته همانطور که در ابتدا ذکر شد، اين روحيات و احساسات در عين ذاتي بودن، به شرايط و محيط زندگي افراد نيز بستگي کامل دارد و همين شرايط زندگي افراد است که موجب مي شود برخي از انسانها برخلاف روحيات و احساسات غالب خود، جزئي از يک جريان موسيقيايي بطور نسبتاً حرفه اي نشوند. احساسات غالب همانطور که از نامش پيداست، عبارتست از احساساتي که در اغلب لحظات زندگي افراد (نه در تمامي لحظات) با آنها همراه است. با توجه به اين تعريف مي بينيم که غير از احساسات غالب، احساسات و حالاتي نيز وجود دارد که در لحظاتي هرچند کوتاهتر يا کمرنگ تر، در زندگي افراد با آنها همراه است و بخشي ديگر از حالات روحي افراد را تشکيل مي دهد. اين احساسات متنوع ديگر، دليل اصلي گرايش افراد به انواع ديگري از موسيقي، غير از موسيقي اصلي و مورد نظر آنهاست. بعبارت ديگر اگر احساسات انسانها را بصورت يک قالب پازل خالي تصور کنيم که داراي اشکال مختلف، متنوع و گاهاً کاملاً نامتشابه باشد، انواع مختلف موسيقي را مي توان بصورت قطعات اين پازل در نظر گرفت که هرکدام مربوط به جايگاه خاص خود مي باشد. در حقيقت انسانها با گوش کردن به انواع مختلف موسيقي در لحظات مختلف، جايگاههاي احساسي پازل مانند خود را تکميل مي کنند و به نوعي کمال روحي و احساسي مي رسند.

همواره افراد زيادي از من در مورد انواع مختلف موسيقي اي که در لحظات مختلف گوش مي کنم سؤالاتي مي پرسند و جالب آنکه اکثراً تصور مي کنند من بعنوان يک بلک متال فن، تمامي زماني را که براي گوش کردن به موسيقي مي گذارم، به بلک متال يا حداکثر به ژانرهاي ديگري از موسيقي متال اختصاص دارد. ولي همانطور که اشاره شد، چنين گونه اي از موسيقي که من خود را بخشي از اين قشر يا جريان مي دانم، مرتبط به احساسات غالب (عمده) شخصي چون من مي شود. در حاليکه احساسات، حالات و روحيات ديگري نيز (هرچند به ميزاني کمتر)، در من وجود دارد که براي ارضاي آنها مسلماً مجبورم به انواع ديگري از موسيقي گوش کنم و در حقيقت اين اشکال مختلف پازل احساس را با قطعات مربوط به آنها پر کنم. بلوزهايي همچون Dire Straits و Chris Rea، که موسيقي ظريف و نامحدود آنها شنونده را در آرامشي بي پايان فرو مي برد. و يا صداي ديوانه وار Leonard Cohen، که با لحن منحصر به فردش هر شنونده اي را مجذوب خود مي کند. Radiohead، با فضاهاي جنون آميز و روان پريشانه خود و صداي غير قابل توصيف Thom Yorke بزرگ، Muse که تجلي موسيقي دوره "باروک" در قالب يک موسيقي راک با ساختاري فوق العاده قدرتمند با صداي Matthew Bellamy که يکي از بزرگترين خواننده هاي حال حاضر موسيقي راک محسوب مي شود و همچنين Tool، A Perfect Cirlce، Portishead، Placebo و Sigur Ros که همگي جزء تأثيرگذارترين بندها در موسيقي Alt. Rock محسوب مي شوند. Anathema که چه بعنوان يک بند Doom Metal و چه بعدها که با تغيير سبک به موسيقي راک گرايش پيدا کرد، با موسيقي فرا افسرده و اشعار بي نظير، انسانهاي بسياري را متأثر و مدهوش خود کرده . همچنين  Deep Purple، Black Sabbath، Queen، Aero Smith، Guns N' Roses، Europe، Nirvana، Scorpions، Uriah Heep، Kansas، King Crimson، Eloy،Camel ، Jane، Rainbow، The Beatles و ... بعنوان غولهاي موسيقي راک در دهه هاي 70 يا 80 که هرکدام داراي شاهکارهايي فراموش نشدني در دنياي موسيقي هستند. همچنين بند تاريخي يا بهتر بگويم: تاريخ ساز Pink Floyd، بعنوان افسانه تکرار نشدني موسيقي راک که موسيقي اعجاز آميز آن، جهاني را متحير کرده. و در کنار همه اينها موسيقي کلاسيک با ابر انسانهايي همچون باخ، موتسارت، بتهوون، ويوالدي، شوپن، شوبرت، ليزت و ... که مخلوقات فناناپذير آنها قرنهاست که اهل موسيقي را مبهوت خود کرده. و يا موسيقي Minimal با مرداني همچون Philip Glass و John Cage.

اين تنوع در گوش کردن به انواع مختلف موسيقي به گونه اي محدود تر در بين ژانرهاي مختلف موسيقي متال نيز ديده مي شود. بندهايي همچون Tiamat، Moon Spell، Dismember، Entombed، Morgoth، Death، Sepultura، Pantera، Overkill، Slayer، Megadeth، Metallica و ... که هرکدام در دوره ها و زمانهايي خاص همواره مورد توجه من بوده و هست. و يا حتي بعضاً بندهايي نيز وجود دارند که شايد موسيقي يا شخصيت گروهي آنها در کل مورد تأييد ما نبوده و حتي کاملاً متضاد با ارزش هاي مورد نظر ما در موسيقي باشد ليکن تک آهنگهايي از اين بندها مورد توجه ما قرار گيرد.

آنچه تا بدينجا مطرح شد بيشتر مرتبط با دسته شنوندگان و مخاطبان موسيقي بود، ليکن همانطور که اشاره شد، اين پازلهاي احساسي در مورد تمامي افراد يک قشر خاص موسيقي اعم از مخاطبان و خالقان اثر صدق مي کند. در مورد هنرمندان فعال در موسيقي نيز حالات مختلف روحي و احساسي منجر به خلق آثار متنوع، مختلف و گاهاً کاملاً متفاوت از يکديگر مي شود. تغييرات بندها در طول دوره ي فعاليتشان در عرصه موسيقي بطور کاملاً واضح نشان دهنده ي همين تغيير حالات است. در مورد بندي همچون Burzum مي بينيم که در سالهاي 97 و 99 دو آلبوم Ambient که کاملاً بي ارتباط با سبک اصلي اين بند، يعني بلک متال است، ارائه مي شود. حتي در تمامي آلبومهاي تا سال 96 اين بند که در سبک بلک متال ساخته شده نيز، همواره 1 ترک Ambient وجود دارد که اين مسئله نشان دهنده ي دو روحيه ي و احساس نسبتاً متفاوت از يک هنرمند مي باشد. يا بندي مانند Immortal که در سالهاي 99، 2000 و 2001 سه آلبوم نسبتاً متفاوت با آلبومهاي قبلي خود ارائه مي کند که کمي ملوديکتر از آثار قبلي گروه است. با کمي دقيق تر شدن در اين مسئله مي بينيم که حتي آهنگهايي در يک سبک مشخص و مربوط به يک بند خاص که داراي حال و هوايي متنوع از يکديگر هستند نيز بخشهايي مختلف و کمي ريزتر در پازلهاي احساسي و مصداقي از قطعات نامتشابه همين پازل است. بعنوان مثال Marduk در آلبوم Opus Nocturne از طرفي ترکي همچون Untrodden Paths و از طرف ديگر ترکي همچون Materialized In Stone را که هر دو ترکهايي در سبک بلک متال هستند، مي سازد که يکي کاملاً پرخاشگرانه و ديگري کاملاً غمگين است. و يا بندي همچون Metallica در آلبوم Master of Puppets، دو ترک کاملاً متفاوت Damage Inc. و Welcome Home را در سبک مشخص Thrash Metal مي سازد که نشان دهنده ي دو حالت روحي کاملاً مختلف و در حقيقت ارضاء کننده ي دو احساس مختلف، حتي براي يک فرد خاص است.

در موارد بسياري نيز احساسات غالب افراد با گذشت زمان و تغيير شرايط روحي که خود وابسته به تغيير شرايط زندگي افراد است، به کلي تغيير مي کند و نمي توان آن را يک تغيير موقتي يا زود گذر دانست که مثال بارز آن تغيير کلي بندي همچون متاليکا از سال 96 به بعد است که بطور کاملاً واضح و مستقيم، نشان دهنده ي تغيير احساس غالب اعضاي اين بند از روحيات پرخاشگرانه ي سالهاي جواني به روحيه ي نسبتاً آرام تر سالهاي بعدي زندگي آنهاست. و يا بعنوان مثالي ريزبينانه تر و موشکافانه تر مي بينيم که آمادئوس موتسارت در قرن 18 ميلادي، با تغيير شرايط زندگي و چالش هاي روحي شديد اين فرد، آهنگهاي ساخته شده ي او نيز فضايي تاريکتر، غمگين تر و رعب آور به خود مي گيرد. 

با توجه به مطالب ذکر شده در بالا مي بينيم که موسيقي هاي مختلف مورد توجه يک فرد هر کدام ارضاء کننده قسمتي از نيازهاي روحي وي بوده و ساختار به ظاهر متفاوت يا حتي متضاد آنها نمي تواند دليلي بر رد هيچکدام از آنها باشد. در مواقعي که نياز به تخليه ي انرژي داريم، به موسيقي اي مهيج، در لحظات خستگي روحي به موسيقي اي با تم هاي نسبتاً آرام تر، و در لحظاتي که شايد خستگي و ناراحتي هاي روحي بيش از حد و به صورتي مفرط در ما ايجاد مي شود، حتي شايد سکوت را به تمامي انواع موسيقي ترجيح دهيم. که اين سکوت نيز خود قطعه اي از پازل احساسي ما را تشکيل مي دهد.

و موسيقي بلک متال در عين ساختار به ظاهر ساده و غير پيچيده و حتي به ادعاي برخي، فاقد ارزش موسيقيايي خود، از نظر من بعنوان يکي از عجيب ترين انواع موسيقي هاي خلق شده در دنيا، نه تنها بعنوان شاخه اي از موسيقي متال، بلکه بعنوان گونه اي از کل موسيقي محسوب مي شود که با ترکيب فضاهاي به غايت خشن، هولناک و غمگين، توانست احساس غالب انسانهاي با چنين روحياتي را اغنا کند و بعنوان قطعه ي اصلي پازل احساس انسانهايي خاص قرار گيرد. انسانهاي غمگيني که از فرط نفرت، به ترس پناه مي برند.

فراموش نکنيم که موسيقي براي انسانهايي همچون ما بعنوان مرهمي است براي دردهايمان. مرهمي است عاجز از درمان واقعي دردها، ولي پناهگاهي است موقتي براي فرار از دنياي حقيقي، افيوني است براي فراموش کردن آنچه بر ما آمده است و لحظاتي است مجازي براي ورود به دنيايي غير از آنچه در واقعيت وجود دارد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:34 توسط Parshan-SH |


***** JavaScript Codes *تتغ


Javascripts


*جستجوگر *ر سك *عپ ز New Page 2

Use Advanced Search

*msn JavaScript Codes *رنگ

Top Java Script in کدهای جاوا اسکریپت *ترك *همپ *رسك2 *تدم *****