|
متالیکا
|
ميگن زندگي سخته . راست ميگن به خدا .خيلي سخته اين روزا هر کي رو ميبيني نگاهي به آهنگ نابخشوده متاليکا نابخشوده داستان انسان است ، داستان تمام انسانها. در واقع نابخشوده بودن ارتباطي با شرايط اجتماعي و اقتصادي ندارد و بر خلاف تصور عموم رابطه اي با ديدگاه انسان نسبت به زندگي ندارد مطالبي که در اين آهنگ مي بينيم دقيقا مسائلي است که بين تمام انسانها مشترک است. درد و خفت هميشگي در واقع اشاره به درد دوري انسان از خواست هاي واقعي اش و خفت حاصل از اجبار به اطاعت کردن است که همواره تا دم مرگ با انسان است. خون تازه اي به زمين مي پيوندد در دوراني که اين کودک رشد مي کند آنچه که احساس کردم آنچه احساس کردم هرگز آزاد نبودم آنها زندگي اشان را وقف تاراج و غارت آنچه که احساس کردم آنچه احساس کردم هرگز آزاد نبودم تو به من لقب دادي خوب دوستان متن زيبايي بود من که خيلي تحت تاثير قرار گرفتم پس به اين فکر کنيد که واقعا اگر انسان نابخشود ست زندگي هم بايد سخت و دشوار باشه همين طور بيهوده و احمقانه 
نا بخشوده
ميگه برو بابا دلت خوشه .اينم راست ميگن چون دلا از خوشي درومده
يه جا خوندم که نوشته بود (شايد اين دنيا جهنم دنيايي ديگر باشد) خوب ... اينم راست ميگه اما نه شايد بلکه حتما!!!!!!
ميدوني چرا چون يه جا ديگه خوندم:
انسان خلافکار رو به جايخب تبعيد نميکنند بنابر اين آدم و حوا رو به يک جهنم تبعيد کردن
خوب حالا ميخوام تفسيرشعر بي نظير unforgivenاز گروه مهشره متاليکا رو براتون بزارم که از يکي از وبلاگ هاي دوستان گرفتم .
هر کس اگر به گذشته اش نگاه کند به سادگي مي بيند که چطور در گذر زمان مجبور شده خواست ها و تمايلات خود را تغيير دهد و بعضا برخي از آنها را فراموش کند. انسان ها در توجيه اين تغييرات و يا فراموش کردن ها اعتقادات مذهبي ، اجتماعي ، قومي و يا رسوم و يا حتي منطق را قرار مي دهند و بدين سان اين تغييرات را الزامي و بديهي مي انگارند. در اينجا نمي توان نقش تربيتي والدين را در نظر نگرفت. خانواده ها با توجه به تربيتي که به ارث برده اند کودکان را رام مي کنند که اگر نکردند جامعه اين کار را خواهد کرد. بعد يا انسان رام مي شود يا تنش عصبي حاصل از جدال خواست هاي دروني اش با اجتماع از او يک مجرم مي سازد ، مجرمي که يا به جامعه آسيب مي رساند يا به خودش. اما در هر کدام از اين حالت ها همواره جدالي بي پايان بين خواست هاي واقعي انسان و الگوهاي قراردادي شده جامعه در درون انسان وجود دارد که هرکسي اگر چند لحظه به درونش بنگرد آن نبرد را مي بيند. اين همان رام شدني است که در ابتداي آهنگ به آن اشاره شده است رام شدني که انسان در نهايت به آن تن مي دهد.
در دوران نوجواني محروم از آرزوها و تفکرات زير شلاق که همان فشار خانواده و اجتماع است ادامه مي دهد و بعد از رسيدن به دوران جواني يعني دوراني که انسان در اثر اعتماد به نفس بسيار تصور مي کند قادر به انجام دادن هر کار است به خود قول مي دهد که از اين پس آرزوهايش را دنبال کند و خودش براي آينده اش تصميم بگيرد. در حالي که هيچ وقت نتوانسته احساساتش را دنبال کرده و آزاد باشد در واقع هرگز واقعا خودش نبوده است.
آنها که در واقع اشاره به خانواده و جامعه دارد همواره سعي کرده اند تا هستي او که شامل افکار ، احساسات و آرزوهايش هستند را به تاراج ببرند. و در واقع او در نبردي با خانواده و اجتماع در گير شده که قبل شروع اين نبرد بازنده بوده است و او با جگري سوخته و روحي خسته از اين نبرد تنها و در مانده است و در واقع حالا که به ميان سالي گام نهاده گويي ديگر کسي برايش اهميتي قائل نيست زيرا که او تسليم شده و نبردي درکار نيست.
در واقع شاعر زندگي را نبردي بين انسان و شرايط اجتماعي و خانوادگي تشبيه کرده که هدف خانواده و جامعه از اين نبرد خرد کردن انسان تا لحظه تسليم او و پذيرفتن سرنوشتي است که به اصطلاح برايش مقرر بوده است.
بعد از اين تسليم به قول شاعر ناشي از زجر خستگي و نااميدي انسان موجودي مي شود که ديگر نمي تواند بجنگد و اصولا احتياجي به جنگ نيز وجود ندارد ، زيرا همين شکست احساس خفتي را در انسان بوجود مي آورد که هر لحظه انسان را ضعيف تر مي کند تا اينکه انسان در ميان سالي در درون به سان پير مرد خسته و رنجوري مي شود که آماده مرگ خفت آور و توام با شکست است. در واقع انسان از نظر شاعر همواره محکوم به ارضا کردن اجتماع يا خانواده يا ديگر نهادهايي است که با آنها ارتباط نزديک دارد و هرگز فرصتي به او داده نمي شود تا بدنبال خواستها و تمايلات خود رفته و خودش باشد. در اواخر آهنگ شاعر اعتراف مي کند که اين در حقيقت داستان زندگي خودش است و در پايان مخاطبين را نيز مفتخر به لقب نابخشوده مي کند و در واقع مي گويد که اين نابخشودگي خاصيت تمامي انسانها است.
در کليپ اين آهنگ نيز دنياي نابخشوده مانند فاضلابي مرطوب است و از همان ابتدا شخصيت هايي که چهره اشان مشخص نيست در حال تصميم گيري براي او هستند اين شخصيت ها همان اجتماع و خانواده و ديگر نهادهاي تاثير گذار در زندگي نابخشوده اند.
در اوايل کليپ نابخشوده با ديواري روبرو است که همان موانع خانوادگي و اجتماعي است وقتي شروع به کندن مي کند تا در نهايت به آزادي برسد. نوجواني بيش نيست اما هنگامي که کندن ديوار تمام مي شود خاک ديوار ساعت را که همانا زمان و يا عمر است مي پوشاند هنگامي که نور حقيقت و رهايي به او مي تابد در مي يابد که راز و کليد رهايي چيزي نيست جز مرگ و مي فهمد که عمرش رو به اتمام است اما با بيان نکردن اين حقيقت به ديگراني که مانند او در راه آزادي خود با زندگي مي جنگند نه تنها به آنها اجازه نمي دهد تا از تونلي که کنده استفاده کنند يا در حقيقت مجبور به کندن تونلي ديگر يا طي کردن راه ديگري نشوند بلکه با اين کليد راه را بر آنها مي بندد و آنها را مجبور مي کند تا مانند خودش اين راه را دوباره طي کرده و عمرشان را به حفر ديوار و مبارزه با سرنوشت صرف کنند و سپس در حالت تسليم و با خفت سر به زمين گذاشته و به انتظار مرگ مي نشيند.
قسمت اول
و به سرعت رام مي شود
در ميان درد و خفت هميشگي
پسر جوان قوانين زندگي را مي آموزد
اين پسر شلاق خور کار غلطي انجام داده است
محروم از تمام افکارش
مرد جوان تلاش مي کند و ادامه مي دهد
در اين حال به خود قول مي دهد
که از اين پس کسي آرزوهايش را از او نگيرد
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
انگار که نبودم
انگار که نديدم
و کسي نيز نخواهد دانست که چه بوده است
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
هرگز من نبودم
پس من تو را نابخشوده مي خوانم
هستي او کرده اند
او همواره سعي کرده که تمام آنها را راضي نگه دارد
و اکنون او اين مرد جگرسوخته است
او در تمامي لحظات زندگي اش
به طور هميشگي جنگيده است
اما او قطعا در اين نبرد پيروز نخواهد شد
و اکنون او مرد خسته رنجور و شکسته اي است
که ديگر اهميتي براي کسي ندارد
در انتها پيرمرد آماده مي شود
تا با خفت وخواري به سوي مرگ برود
آن پيرمرد اينجا من هستم
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
انگار که نبودم
انگار که نديدم
و کسي نيز نخواهد دانست که چه بوده است
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
هرگز من نبودم
پس من تو را نابخشوده مي خوانم
من نيز به تو لقبي اعطاء مي کنم
پس من تو را نابخشوده مي خوانم
انسان سيب را خورد سيبي که نبايد آن را مي چيد و مي خورد اما اگر نبايد آن را مي خورد اصولا چرا اين ميوه به وجود آمد جواب ساده است تا انسان آن را بخورد.
داستان ما ، آدم و حوا را حتما شنيده ايد. داستاني که در آن انسان از بهشت اخراج شده به زمين تبعيد مي شود. آيا تا بحال شنده ايد که انسان مجرم را به جاي خوب و خوش آب وهوا تبعيد کنند مسلما جوابتان منفي است.
پس زمين جاي بسيار بدي است اما نه فقط از نظر آب و هوا بلکه از لحاظ کيفيت زندگي. آدم و حوا ميليون ها سال است که رفته اند اما انسان ها همچنان در تبعيدند پس انسان هرگز بخشيده نشد او از همان که آفريده شد نابخشوده بود. زيرا خدا مي دانست که او سيب را خواهد خورد پس انسان نابخشوده آفريده شد. نابخشوده زندگي خواهد کرد و طبق تعاليم مذاهب اکثر انسان ها به جهنم خواهند رفت و ديگران نيز حداقل در طول عمر خود جهنم دنيا را خواهند گذراند.
اين يک بحث فلسفي و اعتقادي است که با در نظر گرفتن عقايد مختلف نتايج مختلفي بدست مي آيد که من قصد ندارم در اين ستون به آن بپردازم اما آهنگ نابخشوده گروه متاليکا آهنگ ساده و واضحي نيست که بتوان به سادگي به آن پرداخت. اين آهنگ از نظر تکنيکال چه در مورد انتخاب نت ها هماهنگي کليپ با نت ها و قدرت شعري در سطح بسيار بالايي قرار دارد و بي شک برترين شاهکار گروه متاليکا است شاهکاري که نه اين گروه بلکه گروه هاي ديگر نيز نتوانستند مشابه آن آهنگي بسازند
يعني کي ميرسه که از اين جهنم سبز خلاص بشم حالا هر جا رفتم رفتم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:11 توسط Parshan-SH |
*msn JavaScript Codes *رنگ